خبری در راه نیست!مردی در راه است!

هواللطیف

اوج نگاه دل سلام.

شاید فقط تو بفهمی که قصدم از سلام چیست.

شاید فقط تو بفهمی که قصدم از آمدن چه بود که حال قصد رفتن کرده ام.

شاید فقط تو بفهمی که نام او برای همیشه گمنام است و من حق ندارم نامی که مادرش براو گذاشته نادیده بگیرم هرچند بخواهم علی بخوانمش!

شاید فقط تو بفهمی که مرا با این درو دیوار که گوشه گوشه اش رنگ انتظار میدهدو قرارست اخلاص در آن موج بزند کاری نیست.

شاید فقط تو بفهمی حال پریشان مرا!

اما نه نه باور دل من

تو نیز نمی توانی صبر مرا بفهمی.

تو نیز نمی توانی نگاه کمر شکسته مرا حس کنی.

تو نیز نمی توانی قصد سلام خسته مرا که دل در آن پرپر میزند ، درک کنی.

تو نیز نمی توانی مثل من،  برسنگ قبر برادر،  نام گمنام را تحمل کنی ، حال چرا که خود گمنام تری!

تو نیز نمی توانی بپذیری که این چند روز بودن بخاطر تو بود، وگرنه ما را چه به صحبت از انتظار !

شاید تو نیز نتوانی بفهمی حال بی قرار مرا!

 حرف آخر / پرنده

 

نوشته شده در تاريخ شنبه دوم بهمن 1389 توسط بنده منتظر | یک بنده
قالب وبلاگ
www.mahdiblog.com