خبری در راه نیست!مردی در راه است!

 آنگاه که تو نیستی ...دل از تنگی اش حرفی برای گفتن ندارد...

حرفی ندارد وقتی که تو در کوچه های خاموش شهر راه می روی خاموش...کوچه های خاموش از انسانیت ...خاموش از خدا ....روشن از فراموشی ! خوب روشن از غرور و مستی  !

دل ترک خورده چه حرفی دارد اگر ...تو  دعا می کنی برای گنهکاران غافل ...و آنها غافلند که تو چقدر تنهایی ...

حتی حرفی نیست که دوست  چرا دل تو  می شکند؟؟؟؟....و سکوت تو همچنان سنگین است ... و سنگینی آن کمر فلک را خم کرده است ....ما چه نا فهمیم که جهان می فهمد و ما لبخند هایمان به روزمرگی هایمان هنوز نخشکیده است !...و دل بیخود چه شاد است !!!خودش را شاد می کند ...

حرفی نمی ماند از شرم که هنوز سیصدو سیزده انسان نیست  بی آنکه تو لب از لب وا کنی در تنور آتش برود...

به قدر تشنگی گر تشنه امر فرج بودیم ......خدا داند که غیبت این گونه طولانی نمی گردید...کاش زودتر این تشنگی و خشکی گلوی ما را بفشارد ...شاید که بیاید شاید....

گره ی عالم از این عقده با شب چهار شنبه و جمعه حل نخواهد شد... هر لحظه دمادم به یاد تشنگی باشیم...

ما مانده ایم هنوز بر راه ایمان !!! یا دنیا ما را با خود برده است !!!

نوشته شده در تاريخ یکشنبه ششم شهریور 1390 توسط بنده منتظر | 4 بندگان
قالب وبلاگ
www.mahdiblog.com