خبری در راه نیست!مردی در راه است!

باز باران با ترانه، آن نداي جاودانه،

دردمند و عاشقانه، يادم آمد كربلا را،

دشت پر شور و بلا را، گردش يك ظهر غمگين،

گرم و خونين ، لرزش طفلان نالان ،

زير تيغ و نيزه ها را،گريه هاي كودكانه،

زير ضرب تازيانه ، و اندر آن صحراي سوزان،

زار و نالان ،ميدود طفل سه ساله ،

پر ز ناله ، دل شكسته ،

پاهاي خونين و خسته ،

باز باران...

قطره قطره ،  قطره هاي اشك طفلان ،

مي چكد بر دامان زينب،نرم و آرام،

مي شود گل ، باز باران باز باران

 

نوشته شده در تاريخ دوشنبه هفتم آذر 1390 توسط بنده منتظر | یک بنده
قالب وبلاگ
www.mahdiblog.com