خبری در راه نیست!مردی در راه است!
سلام
زير لب زمزمه ميكرد:
از هیاهوي زمین خسته شدم ...
سهراب! قايق ات جايي براي من دارد؟
پرسيدم خوبي؟ بالت ؟ بالت خوبه؟ بدون اينكه حرفي بزنه يهو بيصدا چشمه اشكش جوشيد وبي صداتر سرازير شد!
از اون نه ولي از درو ديوار شنيدم :
رفتن بهانه نمیخواهد،
بهانه های ماندن که تمام شود کافیست...
پرسيدم چي شدي رفيييق؟ مثل هميشه چيزي نگفت! نكه سكوتش از رضايت باشه .نه! كلا اهل شكايت نيست!
شروع كردم بگفتن.اصلا از اولش من اومده بودم واسه خالي شدن.
گفتم گيرم رفيق گير! خسته شدم از اين سردرگمي وآشفتگي... آروم ندارم...
طاقتم بريده بي انصاف...خسته شدم بخدا از اين همه درد از بي كسي از يه عالمه از...
مثل هميشه سربه زير وآروم فقط اشك ميريخت...به پهناي صورت...
انگار صدامو نميشنيد..
دستاشو گرفتم و بلندگفتم ؟ چت شده انسان؟
نگاهم كرد
 يهو شكست ،
فرياد زد:
من امامو ميخام...ميفهمي؟ من امام زمانم رو ميخام!
نوشته شده در تاريخ یکشنبه بیست و پنجم دی 1390 توسط بنده منتظر | 3 بندگان
قالب وبلاگ
www.mahdiblog.com