خبری در راه نیست!مردی در راه است!

 

مردی بود که همیشه با خدای خودش راز و نیاز میکرد و داد" الله ،الله" داشت. یک وقت شیطان بر او ظاهر شد و او را وسوسه کرد و کاری کرد که این مرد برای همیشه خاموش شد. به او گفت : ای مرد! این همه که تو الله الله میکنی و سحرها با این سوز و درد خدا را میخوانی ، آخر یک دفعه هم شد که لبیک بشنوی؟اگر به در هر خانه ای رفته بودی و این همه فریاد کرده بودی، لااقل یک دفعه در جواب تو لبیک میگفتند. مرد این حرف بنظرش منطقی آمد و دهانش بست!در عالم رویا هاتفی به او گفت : چرا مناجات خدا را ترک کردی؟ گفت:من میبینم این همه که دارم مناجات میکنم و با این درد و سوز که دارم یکبار هم نشد که جواب بشنوم!هاتف جواب داد:ولی من مامورم از طرف خدا جواب را به تو بگویم، آن الله تو لبیک ماست.

نی که آن الله تو لبیک ماست             آن نیاز و سوز و دردت پیک ماست

تو نمیدانی که من درد و سوز و همین عشق و شوقی که ما در دل نو قرار دادیم ، خودش لبیک ماست

_________________________________________________________________________________

هر دفعه که لبیک میشنوم ید آن داستان امام صادق در حج می اقتم که در کتاب داستان راستان شهید مطهری هم آمده ولی این یکی جدیدا خوندم گفتم هدیه اش کنم به تمامی دوستان عزیز.

کتاب انسان کامل- متفکر شهید مرتضی مطهری- ص 68

نوشته شده در تاريخ جمعه هجدهم فروردین 1391 توسط بنده منتظر | 11 بندگان
قالب وبلاگ
www.mahdiblog.com