خبری در راه نیست!مردی در راه است!

 استادم میگه: درست است که راه بسی دشوار است و پر خطر اما، بدان و یقین داشته باش که خداوند بنده خودش را رها نمی کند.همانطور که شیطان دام می اندازد خداوند هم دام الله دارد بندگان خودش را حفظ می کند.منتها دام الله بیشتر در افراد تجلی می یابد، ببین که امام حسین علیه السلام تا الان چند نفر را آدم کرده؟

"القلبُ حَرمَ الله" اگر غیر خدا را واردش کنی خدا بیرون می رود ولی دم در ایستاده، کافی است کمی غبارها را جارو کنی... دلبر تو جاودان بر دل تو حاضر است...

نوشته شده در تاريخ جمعه نهم تیر 1391 توسط بنده منتظر | 623 بندگان

استمداد حضرت سلیمان از پنج تن آل عبا علیهم السلام

در جنگ جهانی اول (1916م.) هنگامی که عده ای از سربازان انگلیسی در چند کیلومتری بیت المقدس مشغول سنگرگیری و حمله بودند در دهکده کوچکی به نام اونتره لوحی نقره ای یافتند که حاشیه اش به جواهرات گرانبها مرصع و در وسطش خطوطی با حروف طلایی نگارش یافته بود:

چون آن لوح را نزد فرمانده خود میجرای ان. گریندل بردند نتوانست چیزی از آن بفهمد. او این لوح را به فرماندهان ارتش بریتانیا، لیفتونانت و گلدستون رساند و آنها نیز آن را به باستان شناسان دادند. تصویر این لوح را در اینجا ملاحظه میکنید:

Solomon Board


پس از پایان جنگ در سال 1918 درباره لوح مذکور  به تحقیق و بررسی پرداختند و کمیته ای تشکیل دادند که اساتید شناخت زبانهای باستانی بریتانیا، آمریکا، فرانسه آلمان و سایر کشورهای اروپایی جزء آن کمیته بودند.
پس از چند ماه بررسی در سوم ژانویه 1920 معلوم شد که این لوح مقدسی است به نام "لوح سلیمانی" و سخنانی از حضرت سلیمان علیه السلام را در بر دارد. که به الفاظ عبرانی قدیم نگارش یافته است و ترجمه آن چنین است:
            الله
     احمد    ایلی
         باهتول
   حاسن  حاسین
یاه احمد مقذا = ای احمد به فریادم رس
یاه ایلی انصطاه = ای علی مرا مدد فرمای
یاه باهتول اکاشئی = ای بتول نظر مرحمت فرمای
یاه حاسن اضو مظع = ای حسن کرم فرمای
یاه حاسین بارفو = یا حسین خوشی بخش
اموسلیمان صوه عئخب زالهلاد اقتا = این سلمان اکنون به انی پنج بزرگوار استغاثه میکند
بذت الله کم ایلی = و علی قدرت الله است

زبانشناسان حروف خط عبرانی را چنین با حروف ما تطبیق داده اند:

Ebrani Letters

اعضای کمیته چون به مضمون نوشته لوح مقدس اطلاع یافتند انگشت حیرت به دندان گزیدند و پس از تبادل نظر قرار گذاشتند آن را در موزه سلطنتی بریتانیا بگذارند. اما چون این خبر به اسقف اعظم انگلستان رسید فرمان محرمانه ای به کمیته نوشت که خلاصه اش چنین است:
اگر این لوح در موزه گذاشته شود و در دیدگاه مردم قرار گیرد اساس مسیحیت متزلزل خواهد شد و سرانجام خود مسیحیان جنازه مسیحیت را بر دوش بلند نموده در قبر فراموشی دفن خواهند کرد. لذا بهتر است که لوح مذکور در رازخانه کلیسای انگلستان گذارده شود و جز اسقف و اهل سر، کسی آن را نبیند
کسانی که این لوح را دیدند و بصیرتی داشتند گرایشی عجیب به اسلام پیدا کردند. از جمله همان وقت بین دو نفر از دانشمندان به نام ولیم و تامس پیرامون لوح گفتگوهایی شد که به اسلام آوردن هر دو انجامید. سپس ولیم نام خود را کرم حسین و تامس نام خود را فضل حسین گذارد.

رک:
مجلة الاسلام، دهلی، فوریه 1927
مسلم کرانیکل، لندن، دسامبر 1926
کتاب Wonderful Stories of Islam، لندن، ص 249
برگرفته از کتاب علی و پیامبران، حکیم سیالکوتی، قم، انتشارات شهید، 1360 هـ.ش

نوشته شده در تاريخ دوشنبه نوزدهم دی 1390 توسط بنده منتظر | 4 بندگان
پنچ دقیقه قبل از اینکه برم یک نفر اومد کنارم نشست و گفت: آقا یه خاطره برات تعریف کنم؟

گفتم: بفرمائید!

عکسی به من نشون داد، یه پسر نوزده، بیست ساله ای بود، گفت: اسمش عبدالمطلب اکبری هست، این بنده خدا زمان جنگ مکانیک بود، در ضمن ناشنوا هم بود
.

یک پسر عموش هم به نام غلامرضا اکبری شهید شده،‌ غلامرضا که شهید شد، عبدالمطلب سر قبرش نشست، بعد با زبون کرولالی خودش، با ما حرف می زد ، ما هم گفتیم : چی می گی بابا؟! محلش نذاشتیم، هرچی سروصدا کرد هیچ کس محلش نذاشت.

دید ما نمی فهمیم، بغل دست قبر این شهید با انگشتش یه دونه چارچوب قبر کشید...
روش نوشت:
 شهید عبدالمطلب اکبری، بعد به ما نگاه کرد گفت: ‌نگاه کنید!... خندید، ما هم خندیدیم.
 گفتیم شوخیش گرفته، دید همه ما داریم می خندیم، طفلک هیچی نگفت؛ سرش رو انداخت پائین یه نگاهی به سنگ قبر کرد با دست پاکش کرد، سرش رو پائین انداخت و آروم رفت...
فرداش هم رفت جبهه. 10 روز بعد جنازه¬اش رو آوردند دقیقاً توی همین جایی که با انگشت کشیده بود خاکش کردند.
وصیت نامه اش خیلی کوتاه بود، اینجوری نوشته بود:

« بسم ا... الرحمن الرحیم ، یک عمر هرچی گفتم به من می خندیدند ، یک عمر هرچی میخواستم به مردم محبت کنم ، فکر کردند من آدم نیستم ، مسخره ام کردند ، یک عمر هرچی جدی گفتم ، شوخی گرفتند ، یک عمر کسی رو نداشتم باهاش حرف بزنم ، خیلی تنها بودم.
اما مردم! حالا که ما رفتیم بدونید، هر روز با آقام حرف می زدم ، و آقا بهم گفت: تو شهید می شی . جای قبرم رو هم بهم نشون داد ، این رو هم گفتم اما باور نکردید! »
به نقل از: حجت الاسلام انجوی نژاد
نوشته شده در تاريخ سه شنبه اول آذر 1390 توسط بنده منتظر | 6 بندگان

 

آهِ مجنون بوي ليلا مي دهد...

 

نوشته شده در تاريخ پنج شنبه هفتم مهر 1390 توسط بنده منتظر | 3 بندگان

بی قرار توام ودر دل تنگم گله هاست
آه بی تاب شدن عادت کم حوصله هاست
مثل عکس رخ مهتاب که افتاده در آب
در دلم هستی وبین من وتو فاصله هاست
آسمان با قفس تنگ چه فرقی دارد
بال وقتی قفس پر زدن چلچله هاست
بی هر لحضه مرا بیم فرو ریختن است
مثل شهری که به روی گسل زلزله هاست
باز می پرسمت از مسئله دوری وعشق
وسکوت تو جواب همه مسئله هاست

نوشته شده در تاريخ جمعه دوم اردیبهشت 1390 توسط بنده منتظر | یک بنده

 

سلام بر راز گل سرخ! 

سلام بر بقیع.

سلام بر کبوتران دل شکسته اما آرام دل بقیع

سلام بر مرقد های خاکی.

سلام بر نگاه های پشت حصار مانده.

سلام بر برادر غریب

سلام بر راز گل سرخ.

سلام بر مادر، فقط  مادر !

 

 

نوشته شده در تاريخ سه شنبه بیست و ششم بهمن 1389 توسط بنده منتظر | 2 بندگان

هواللطیف

اوج نگاه دل سلام.

شاید فقط تو بفهمی که قصدم از سلام چیست.

شاید فقط تو بفهمی که قصدم از آمدن چه بود که حال قصد رفتن کرده ام.

شاید فقط تو بفهمی که نام او برای همیشه گمنام است و من حق ندارم نامی که مادرش براو گذاشته نادیده بگیرم هرچند بخواهم علی بخوانمش!

شاید فقط تو بفهمی که مرا با این درو دیوار که گوشه گوشه اش رنگ انتظار میدهدو قرارست اخلاص در آن موج بزند کاری نیست.

شاید فقط تو بفهمی حال پریشان مرا!

اما نه نه باور دل من

تو نیز نمی توانی صبر مرا بفهمی.

تو نیز نمی توانی نگاه کمر شکسته مرا حس کنی.

تو نیز نمی توانی قصد سلام خسته مرا که دل در آن پرپر میزند ، درک کنی.

تو نیز نمی توانی مثل من،  برسنگ قبر برادر،  نام گمنام را تحمل کنی ، حال چرا که خود گمنام تری!

تو نیز نمی توانی بپذیری که این چند روز بودن بخاطر تو بود، وگرنه ما را چه به صحبت از انتظار !

شاید تو نیز نتوانی بفهمی حال بی قرار مرا!

 حرف آخر / پرنده

 

نوشته شده در تاريخ شنبه دوم بهمن 1389 توسط بنده منتظر | یک بنده

دل داده ام بر باد، بر هر چه بادا باد
مجنون‌تر از ليلي، شيرين‌تر از فرهاد
اي عشق از آتش، اصل و نسب داري
از تيره‌ی دودي، از دودمان باد
آب از تو طوفان شد، خاک از تو خاکستر
از بوي تو آتش، در جان باد افتاد
هر قصر بي شيرين، چون بيستون ويران
هر کوه بي فرهاد، کاهي بدست باد
هفتاد پشت ما از نسل غم بودند
ارث پدر ما را، اندوه مادرزاد
از خاک ما در باد، بوي تو مي‌آيد
تنها تو مي‌ماني، ما مي‌رويم از ياد

قیصر امین‌پور

نوشته شده در تاريخ دوشنبه بیست و هفتم دی 1389 توسط بنده منتظر | یک بنده

 

خدا اشاره کند او ظهور خواهد کرد


کسی که قلب زمین را صبور خواهد کرد


کسی که مثل کسی نیست جمعه می آید


و این به ذهن شما هم ظهور خواهد کرد


تمام عقربه ها با شتاب می چرخند


زمان دوباره خودش را مرور خواهد کرد


دو دست معجزه آسای او ولی روزی


ترانه های مرا پر ز شور خواهد کرد


درست لحظۀ تحویل سال می آید


و چشم آینه را غرق نور خواهد کرد


نگاه پنجره اما هنوز بارانی است


امام آینه ها کی عبور خواهد کرد

نوشته شده در تاريخ پنج شنبه دوم دی 1389 توسط بنده منتظر | بدون نظر
قالب وبلاگ
www.mahdiblog.com